گزارش محتوای نا مناسب
|
|
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟
|
|
|
تاریخ :
جمعه 8 مرداد 1389 ساعت 8:43 بعد از ظهر
|
|
تعداد بازدید :
107
|
|
|
با هر تپش قلبش، سراسر بدنش منقبض می شد. عرق از همه جایش سرازیر بود. دیدش تار و پایش سست و جانش خسته. هوا تاریک تاریک. دریغ از یک روشنایی. مسیر رو به پایین بود. دره مانند. سنگ ها زیر پایش سر می خوردند و پایین می رفتند و بعد از چند لحظه صدایشان قطع می شد. نفس هایش به شماره افتاده بود. مسیر رو به پایین بود اما قدم هایش سنگین. سنگین تر هم می شد. راه پس نداشت. باید پیش می رفت. ایستاد. آخرش بود. دره. همه جا سکوت بود. انگار درخت و سنگ و کوه، همه با اشاره یکدیگر رو ساکت می کردند. سخت نفس می کشید. تاریکی، هوا را هم سیاه کرده بود. مثل قیر. سنگین و لزج و چسبناک. پاهایش سست شد. روی زانوهایش افتاد. سرش را پایین انداخت. چشمهایش را بست. خواست فریاد بزند. نتوانست. قیر ها در دهانش خشک شده بودند. دست هایش سنگینی می کردند. روی زمین افتاد. سعی کرد بایستد، کمی صورتش از زمین بلند شد، رگ های بدنش متورم شده بودند، نتوانست. افتاد. انگار زمین روی او افتاده بود. تقلا کردن فایده ای نداشت. چشم هایش را بست. به دنبال یک نقطه ی روشن. در دنیایی از اتفاقات و خاطرات غرق شده بود. اما همه تاریک. همه سیاه. نا امید تر از قبل چشم هایش را باز کرد. همه ی توانش را جمع کرد و خرج یک لبخند کرد. نمی دانست به چی یا به کی ولی خندید. بی صدا. دوباره چشم هایش به آرامی بسته شدند. نسیم خنکی از بین انگشتانش رد شد. دستی به مو هایش کشید و در نهایت چشم هایش را باز کرد. هوای تازه بود. عجیب تر پروانه ی سفیدی بود که جلوی چشم هایش نشسته بود. در خود احساس توان کرد. خون تازه در رگ هایش جریان یافته بود. دست هایش را ستون کرد. ایستاد. سرش را بلند کرد و با چشم های ریز کرده شروع به چرخیدن و جستجوی اطراف کرد. متوقف شد. باور کردنی نبود. روزن نوری در جلو بود. مست شده بود. به سمت نور رفت. همه جا سبز سبز. آسمان آبی. حتی صدای آواز پرندگان هم به گوش می رسید. نسیم آرامی می وزید. گلها و سبزه ها را می رقصاند و در نهایت بر تنش بوسه می زد. همه چیز شاداب بود. همه می خندیدند. در خت و گل و سبزه و پرنده. او هم. صدایی شنید. زیر پایش احساس روطوبت کرد. قدمی به عقب رفت. آب داشت از زمین می جوشید. یک چشمه. پای چشمه نشست. چشم هایش را بست. دست هایش را کاسه کرد و شروع به نوشیدن کرد. جریان آب را در بدنش حس می کرد. نفسی گرفت و دوباره شروع به نوشیدن کرد. طعم آب عوض شد. کمی هم لزج. پلک هایش به هم چسبیده بودند. به سختی چشم هایش را باز کرد. خون بود. چشمه، چشمه ی خون شده بود. خواست فریاد بکشد. نتوانست. از دهانش فقط خون فواره می زد. به آسمان نگاه کرد. سرخ بود. طوفانی شده بود. همه چی خشک. همه جا خون بود. یکدفعه چشم هایش را باز کرد. باورش نمی شد که خوابش برده بود. خواب ترسناکی بود. اما ترسناک تر، این بود که هنوز همان جا بود. روی زمین. یا بهتر بگویم. زمین روی او. زیر همان انبوه قیر. خیره شد به جایی که پروانه ی سفید را دیده بود. یک قطره. فقط و فقط یک قطره اشک ریخت. دوباره به خواب رفت ... ---------------------------------------- پ.ن.: برداشت آزاد نیست. از هرگونه قضاوت نا به جا بپرهیزید.
منبع :
http://mkh72.blogfa.com/post-202.aspx
|
توجه:
خواننده گرامی، اطلاعات این صفحه به صورت خودکار از وبلاگهای مالزی نویسان برداشته
شده است. ایران مالزی هیچ مسوولیتی در مورد صحت و صداقت این اطلاعات ندارد و کلیه مطالب
نظرات مستقل نویسندگان وبلاگها می باشد. اگر شما به مطلبی اعتراض جدی دارید یا آن را
در مغایرت با اصول اخلاقی و قوانین جمهوری اسلامی ایران می پندارید لطفاً از طریق
فرم مربوطه
به ما گزارش دهید تا مورد بررسی قرار گیرد و مطلب مورد اشکال در صورت لزوم حذف شود.
قابل توجه وبلاگ نویسان:
اگر مایل نیستید مطالبتان در این سایت منتشر شود لطفاً با ارسال ایمیل به news@iranmalaysia.com
خواستار حذف وبلاگ خود از فهرست خبرخوان شوید. لطفاً این ایمیل را از همان ایملی ارسال
کنید که در وبلاگ یا سایت خود برای تماس معرفی کرده اید تا مطمئن شویم فرستنده ایمیل
شخص نویسنده است.